X
تبلیغات
کتابخانه کوچک من - كبوتر...
 

 

پاتريك زوسكيند
ندا درفش كاوياني
انتشارات آهنگ ديگر

 

 

در ليست ۱۰۰۱ كتابي كه قبل از مرگ بايد آن را خواند اين كتاب هم براي خود جاي ويژه اي دارد .داستاني كوتاه و ناشناخته كه جاي خود را درميان شاهكارهاي ادبي جهان باز كرده است .داستان اين كتاب داستان سر راستي است .جاناتان شخصي است كه در روستاي كوچكي زندگي ميكرد.به خاطر مشكلاتي كه در كودكي و زمان ازدواج و سربازي و... برايش ايجاد شد از روستا و آدم هاي آن فرار كرد و در طبقه ششم پانسيوني زندگي جديدي را آغاز كرد.اين كتاب داستان يك روز از زندگي جاناتان است .روزي كه زندگي يك نواخت او به ناگهان تغير ميكند .يكنواختي كه او فكر ميكرد تنها با مرگ ميتواند تغير كند.او در طبقه ششم ساختمان جايي به دور از مردم را براي خود انتخاب كرده بود.همه فكرش اين بود كه اين آلونك كوچك را براي خود تصاحب كند و روزي با پرداخت همه قسط ها صاحب آن شود.ا. از همه آدم ها گريزان بود..او براي حتي دست شويي رفتن منتظر ميماند و راهرو رابا چشم هايش زير نظر ميگرفت تا با كسي مواجه نشود .تنها و گوشه گير در يك دايره به نام زندگي جاناتان.اما يك روز يكنواختي از بين ميرود .آن هم روزي كه جاناتان به سمت دست شويي ميرود و در دوسه قدمي خود كبوتري ميبيند.او خشكش ميزند.كبوتر را جوري به چشم ميبيند  كه انگار هيولايي است كه آمده تنهايي و همه زندگي اش را از او بگيرد.با هزار مشقت به داخل اتاق برميگردد.تن به كارهايي ميدهد كه نبايد و برنامه زندگي اش بهم ميريزد .نه ديگر اينجا جاي زندگي نيست .از آن خانه با هر مشقتي بود فرار ميكند.به هتلي پناه ميبرد.خود را در اوج فلاكت و بدبختي ميبيند .با حساب و كتاب هايش خود را تا چند وقت ديگر دوره گردي مفلوك و بدبخت تصور ميكند مثل همان دوره گردي كه در پارك ديد كسي كه هيچ چيز برايش معنا ندارد .براي اولين بار در شغلش(نگهبان بانك) دچار اشتباه ميشود و ماشين رئيس را نميبيند و در را برايش با تاخير بازميكند.در پارك شلوارش جر ميخورد .ضرف شير را در پارك ول ميكند . كارهايي ميكند كه تا آن روز هرگز نكرده بود.احساس ضعف ميكند !عرق از تمام بدنش جاري ميشود .فكر ميكند آخرين روز زندگي اش را ميگذراند و آماده مرگ ميشود..به هتل ميرود و غذايي ميخورد و با خود ميگويد فردا خودكشي خواهم كرد.با صداي انفجاري (رعد وبرق)از خواب ميپرد....فكر ميكند جهان به انتها رسيده و فقط اوست كه در اين جهان زنده باقي مانده...ميترسد .احساس ميكند ميان زمين و هوا معلق مانده فرياد ميزند خدایا آدمای دیگه کجان؟ من که نمی تونم بدون آدمای دیگه زندگی کنم!"و داستان آرام ميشود و جاناتان انگار با اين فرياد دوباره متولد ميشود ....

كبوتر داستان مردي است تنها و گوشه گير و بدبين كه داستان يكنواختي او را نويسنده به گردش خون در بدن تشبيه ميكند ((خون یا همان زندگی او که در دایره تماماٌ بسته درونش جریان داشت")) اما به يك باره همه چيز تغير ميكند .آن هم با آمدن يك كبوتر به زندگيش .جالب آنجاست كه كبوتر نماد بي آزاري و صلح است و از نگاه جاناتان هيولايي است درنده با پنجه هاي خونين  ...

اين كتاب را به غير از انتشارات آهنگ ديگر انتشارات مركز هم به چاپ رسانده.

+ تاريخ ساعت نويسنده سورنا |





Powered by WebGozar